Friday, May 16, 2008

چی می شه که توی رابطه یکی قوی می شه یکی ضعیف
چی می شه که کتک خور یه رابطه می شه خدای رابطه بعدی

بی ربط و با ربط:این روزها ای حرص می خورم.بی بهانه از دست خودم و این رفتار عجیبم حرص می خورم .... می دونم که این روزها می گذره ولی....

Monday, May 12, 2008

توی جلسه هفتگی انا می گه که امروز داره می ره چین
انا چینی است
سه ساله اومده کانادا
انا بعد از طلاقش وقتی نتونسته حق حضانت بچه اش را بگیره از چین خارج شده
می گه که توی شهرشون زلزله اومده
می گه از دیروز پای تلفن بوده
می گه خطها وصل نمی شن
هیچ کی جواب نمی ده
تا اینجا ارومه
بعد صداش می لرزه و می گه دخترم هفتاد کیلومتری اینجا زندگی می کنه
انا بلیط داره
ساعت سه می ره



Remain sitting at your table and listen. Do not even listen; simply wait.
Do not even wait; be quite still and solitary. The world will freely offer itself to you to be unmasked; it has no choice; it will roll in ecstasy at your feet.
Franz Kafka


صبح دو شنبه می یام سر کار و توی ایمیل کاریم این را از یه رییس بزرگ می بینیم که فرستاده برام.
بذارمش بذار فال هفته؟پیش گویی این روزها است . نه؟

Sunday, May 11, 2008

رویینه تن شدن در کنار تو اتفاق ساده روزمرگی است
جاودانه می شوم وقتی که انعکاس لبخندم در نگاهت هزار بار تکرار می شود
تو هستی و این بهار زیباتر از هر بهاری است

Thursday, May 08, 2008

پنچ روزه که برمه روی اب شناوره
تازه امروز بعد از پنج روز مرزهاش را باز کرده برای کمک های بین الملل
کمک که یعنی به هواپیمای یو ان اجازه دادن که فرود بیاد .
یه هواپیمای غذا در مقابل 22 هزار کشته و چهل هزار ناپدید شده.
یه هواپیمای غذا در مقابل جسدهایی که هنوز شناورن و ابهایی که الوده ان.
صبحها با صدای بی بی سی بلند می شم از خواب
شبها با فکر برمه به خواب می ریم
نقشه های و کتاب های راهنمای برمه روی میزن هنوز
هفته پیش از کتابخونه گرفتیمشون
من کتابهای نپال را برداشتم و او برمه
....
پنج روزه برمه روی ابه و هیچ خبری از هیچ کمکی نیست
مردم برمه دارن این روزها به اون نظامی هایی که توی شهرها رژه می رن و مرزها را بسته ان چی می گن؟اونها به چی فکر می کنن؟



Sunday, May 04, 2008

رفیق
اگه سه روز هفته هم با احترام دعوتم کنی به کنسرت کلاسیک و فلامینگو و اپرا، اون روز چهارم که من به زور می کشونمت کنسرت دامبولی قبول کن که چیز دیگه.
اخه عزیز :این لایه های جوادی بد در ذات ما نهادبنه شده.
خداییش ادم سیاوش قمیشی را میشه با اجرای "قدرت سرنوشت" مقایسه کنه

Friday, May 02, 2008

روزهای طولانی کار با شبهای ولوی ملو به پایان می رسه: فیلم های فارسی می بینیم و البالو خشکه می خوریم
شبهای با طعم ترش وشیرین البالو خشکه
خبر دیگری نیست جز شادی امیخته با دل تنگی

Sunday, April 27, 2008

هرچقدرهم روزش خوش گذشته باشه یه مهمونی بد مثل اون اخرین بادوم تلخ مزه اش حتی تا فردا صبح هم زیرزبونه.
نردید اقا،مهمونی بد نرید.رفتید چرخی بزنید زود برگردید.

Wednesday, April 23, 2008

یادتونه رفقا ؟ اون پیاده روی کجور نوشهر؟ انگار صد سال پیش بود. یادتونه که هی توی جنگل گم می شدیم؟ راهنمامون که شبیه پیامبرهای بودایی کم حرف بود و رنگ پریده می رفت توی جنگل و چند دقیقه بعدش با یه لبخند اروم راه را نشونمون می داد؟

می گن که جنگل کجور سوخته.
فکر می کنین چقدر از اون جنگلها و اون خاطره ها از پس این اتیش سوزیها باقی می مونه؟

Tuesday, April 22, 2008

روز زمین مبارک همه ادمهایی که به زمین و ساکنهای فعلی و بعدیش فکر می کنن .

اگه هیچ کاری برای روز زمین نکرید و نمی کنید حداقل پاشید برید یه ضرری به استارباکس بزنید. اگه مشتری استار باکس هستید ماگ استارباکستون را بردارید و برید حال قهوه مجانی را که بخاطر امروز می دهد را ببرید

Sunday, April 20, 2008

یک سال پیش دقیق در چنین روز و چنین ساعتی من جلوی پوسترهای گنده ای وایسادم تا دفاعم را شروع کنم . جلسه با پخش اون فیلم کوتاهی که از بچه های بم ساخته بودم تموم شد.

دفاع کردن و فارغ التحصیلی به خودی خود چیز مهمی نیست. اون روز هم فقط یه جلسه خوب پرزنتیشن بود تا وقتی که بعد از تموم شدن جلسه رسمی کورنیلیا اون زن هفتاد ساله المانی که برای خودش خدایی است در عالم حرفه ای ما (و از خوش شانسی جزو هیات منتقدهای تز من بود) اومد پیش من و در حالی که هنوز تحت تاثیر بود بهم کارتش را داد و توی یه جمله گفت"باید پروژه ات را بسازیم"

همون شد که شد. که با وجود تنبلی من و بی حوصلگی اون روزها ،قرار گذاشت با نماینده سازمان بهداشت جهانی و از جانب من دوید تا امروزی نمونه پروژه درسی اون روز من اخرین مرحله هاش را بگئرونه که ساخته بشه . که به زودی اگه نه دوستهای کوچیک بمی ولی کودک اسیب دیده دیگه ای سهم بیشتری از کودکیش داشته باشه.

یک سال پیش همین روزها کابوس چند ساله پس لرزه های بم که همه این سالها با من مونده بود کم کم از توی خوابهام بیرون رفت.

Friday, April 18, 2008

گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي
حاصل عمرم دم است ، باقي ايام رفت



Tuesday, April 15, 2008

خونه یه وجبی را با کتاب و لباس و پارچه پوشانده ام.
ره اوردم از سفر بافت است و رنگ و خط.
با خیال عصرهای کرختی که اروم اروم به این کنجینه دست درازی خواهم کرد خوشم.

Monday, April 14, 2008

بازگشت به غار تنهایی نیست.
باز گشت به تو است.
و لعنت به من که اینقدر اسون فراموش کار می شم.
توی همون سالن پروازهای داخلی که می یای سراغم همه نگرانیم یه یه پوزخند دور تبدیل می شه.
و لعنت به تو که ایین دلبری را خوب بلدی.




Tuesday, April 08, 2008

بیشتر از هرسفر دیگه دلم می خواست که از این سفر بنویسم.روزها بهتر از هر انتظاری می گذرن. دسترسی به صفحه اصلی بلاگر از ای اس پی خانه پدری مسدوده. ضخامت حرفهای باقی مونده توی دلم روز به روز بیشتر می شه.یاد داشتهایی دارم روی کاغذ . شاید در بازگشت بعضی ها را اینجا شریک شدم.
دوستی -شیخی می گفت که شادی زیاد با عاقلی منافتات داره . شادی این سفر عمیق است.

Tuesday, March 18, 2008

بعد از سه تا سه شنبه که مسیر خونه تا فرودگاه را با شوق رفتم به استقبال سه تا از عزیزیترین ها ، سه شنبه چهارم می رم فرودگاه که خودم بپرم!

بعد ازسه تا جمعه که سه گروه از رفقا و نزدیکها را جمع کردم خونم و توی اشپزخونه نیم وجبیم قابلمه ها راپر و خالی کردم از سبزی های تازه شسته خورد شده که توی سس های رنگ وارنگ می جوشیدن ، بعد از سه شب که تا دم دمای صبح لیوان های نوشیدنی را پر و خالی کردیم جمعه چهارم می رم که خودم مهمان بشم توی خونه مادر بزرگ توی گنده ترین و گرمترین جمع خانوادگی که هنوز بعد از همه این سالها برام دل نشین ترین هم نشینی و بهترین جمع به حساب می یان.

دارم می رم ایران.
بعد از هفت سال عید را ایران خواهم بود.
هفت عدد گنده ای است. ترسناکه.
هیجان سفر دارم.

دیشب وقتی با اخرین رفیق خداحافظی کردم و من موندم دو تا چمدون برای بستن و یه خونه برای تمیز کردن اولین بار بود که هیجان سفر لغزید زیر پوستم.
سفر ،عید ،دیدار .
همه چیز به کنار هیجان سفر طولانی مدتی که در مرکز ایران با یه گروه از دوستان خواهیم داشت اس طلایی این سفره.
کوله، اتوبوس ، جمع، شب ،اتیش ،اواز.

پشت میزکارم نشسته ام.
سعی می کنم تمرکز کنم و کارها را به یکی از همکارها تحوبل بدم.
در عوض به سالی که گدشت فکر می کنم.
به همه اتفاقهایی که افتاد.
به خودم نگاه می کنم از فروردین تا اسفند.
سالی که گذشت را دوست دارم.
خودم را توش دوست دارم.
توش بزرگ شدم، دلم شکست،اشکهام را پاک کردم، چیز یاد گرفتم،تجربه کردم، دوستی کردم، قوی شدم، سفر رفتم،،تصمیم گرفتم،عاقل شدم،اشتباه کردم، بخشیدم،بخشیده شدم،دوستی کردم،عاشقی کردم..... سالی که گذشت سال زیبایی بود. سالی که می یاد سال زیباتری است. این را می دانم. این را می خواهم.
بهار همه مون مبارک



Thursday, March 13, 2008

می نویسم که یادم نره. می نویسم برای روزهای سرد زمستانی که پیش رو خواهم داشت. که برگردم و یادم به این روزهای بهاری بیافته.
. این روزها که می گذره سرمستی زیر پوستم می دوه.
لذت طراح بودن لذتی است که فقط می شه تجربه اش کردو نمی شه به کلام منتقلش کرد.
من خوشبختم که طراحم.
خوشبختم که می تونم خلق کنم.
بهار در من می جوشه. و من در بهار

Sunday, March 09, 2008

توی گلوم چیزی گیر کرده است
حسهایی
حرفهایی
لحظه هایی
تجربه هایی
کلمه کم دارم
و صدا
خواب می بینم که داد می زنم و کسی صدایی نمی شنونه
بیدار می شوم و دست می کشم بر دیوار سرد و خنک
توی گولم چیزی گیر کرده است
کلمه کم دارم
و صدا

Monday, March 03, 2008

ما دیشب رفتیم کنسرت فرامز اصلانی

همین .خودش عالی بود.
واقعا عالی بود.

نفسم بند اومد اون جاهایی که باهاش داد می زدیم
گلدانی باش گلزار اگر نه ای ....
.....همدردی باش همراز اگه نه ای.....

اقای اصلانی شما بد جور گذشته و اینده و حال ما را باهم ریختین توی یه دیگ و هم زدین و قل قل کرد وهمه چیز با هم جوش خورد و ذوب شد و قاطی شد و معلوم نشد اشک های و هیجان ها مال کدوم بود .

اخر هفته هایی هستن که معمولی ان ،بعضی ها خوبن و بعضی ها لبریزن، شدیدن ، داغ ان، بوی خیانت می دن. قد یه تا اخر هفته توش بدو بدو می کنی. قد پنج تا اخر هفته توش زندگی می کنی و قد ماهها دوستی.


سه ساله بودم "م" یه کتابی برام از امریکا اورده بود که صفحه هاش سه تیکه شده بودن. توی قسمت اول پا بود . توی قسمت دوم بدن، توی سومین تیکه سر. می شد صفحه ها را ورق زد و کله پاهای متفاوت را بهم وصل کرد.

رویای این روزها را دیده بودم.طولانی. با جزییات. بهش فکر کرده بودم و خواسته بودمش. رویام بر اورده شده. همه چیز همون جوری ه که باید. فقط صفحه کتاب ورق خورده. جای کله ها عوض شده. و من نمی دونم شگفت زده این جابجاییم یا خوشحال.

Thursday, February 28, 2008

از صبح توی خونه بوی شعله زرد پیچیده.
شعله زرد با دارچین و خلال بادوم.



این همسایه خارجی من دارن چی می پزن که بوش این جوری شعله زرد خون من را قاطی پاتی می کنه

Wednesday, February 27, 2008

اقای مدرس صادقی شما داستان نویس خوبی نیستید.
امروز وقایع اتفاقیه را تمام کردم. یعنی تمام که نه. نیمه از خیرش گذشتم.

کتابتون بد نبود ها. یعنی اولهاش بد نبود. نمی دونم شاید اگه بهمون صورت هفتگی توی روزنامه می خوندم و یادم نمی موند که خانم " "زنده باورمندیان "چقدر شبیه اقای "صفامندرخانین " است یا اتفاقهایی که برای شاعر داستان دهم می افتد با کمترین خلاقیت و تغییری برای مینو قهرمان چهار تا داستان بعدتر هم افتاده است خیلی گله ای نبود. ولی باور کنید خوندن یک نفس مجموعه این داستانها که در طول و حجم و محتوا، نگاه و بیان همزاد بودن به کرختی وسنگینی عصرهای جمعه تاسبتون می موند.

اقای مدرس صادقی من شما را دوست دارم. خودتون را اگه نه، اون مجموعه عالی تصحیح متون کهن ادبی تون را زیاد. خداییش فیه مافیه و شیخ اشراق و تاریخ بیهقی و... را شما این طور قابل دست رسی و خوندنی برای من های دور از ادبیاتی کردین. بین خودمون بمون: داستان 500 کلمه ای بی اوج و بی رنگ و بو را خیلی ها هستن که می تونن و می نویسن. شمارا بی خیال داستان نویسی. شما کارهای ماندگار کنید.

Saturday, February 23, 2008

عذاب وجدان پروژه در نیمه راه و فین فین دماغ رفیق باعث می شه که صبح تصمیم بگیریم بی خیال کوله های بسته بشیم و دوستها را با یه تلفن خبر کنیم از دو دره بازیمون.
حالا ما موندیم و دو روز که خالیه و سفیده. همه فکر می کنن که ما نیستیم . حس فرار داره و نامریی بودن.
توی یخچال و کابینتها یه سرک می کشم و اخرش تصمیم می گیرم که پنکیک درست کنم. یه عالمه فکر می کنیم که پنکیک با خامه بهتره یا با کره. و اخرش موقع پاشیدن خامه همه تاپ سرمه ایم را پر می کنم ازاز لکه های ابری سفید خامه.
بعد از یک ماه توی خونه می مونم. با خونه ام کم کم اشتی می کنم. دشک کف اتاق را جمع می کنم و جاش تخت همیشگیم را می یارم. لحاف خودم. ملافه های خودم.
دو روز سفید دارم که بشینم و با خودم هم اشتی کنم.

Friday, February 22, 2008

بیست و پنج سال سابقه کار داره. ته لهجه کردی داره. حقوقش 183 هزار تومنه. به خاطر برگزاری روز کارگری محکوم شده به شلاق. اخر مصاحبه تشکر می کنه و میگه "همیشه مار یاد کنید".
خونه شدی متری 6 میلیون.
چند ماه کارگر بیست و پنچ ساله کارخانه شاهو باید کار کنه تا یه متر خونه بخره؟

Thursday, February 21, 2008

یک:امروز برای اولین بار رفتم اتلیه ای که کارهای ماکتمون را می سازه. جایی بود نفس گیر. پر ابزار. پر وسیله. بوی رنگ می اومد.تیکه های ماکتهای نیمه ساخته روی میزها بود. قرار بود عکاسی کنم. ماکتمون اون گوشه بود. نور را روش تنظیم کردم وشروع کردم. تیک تیک. دو ثانیه یه بار سرم رابر می گردوندم و تو را مجسم می کردم که داری با حوصله یه تیکه فوم را می سابی..... دلم برای کارگاه تنگ شده.

دو: ناخود اگاه می رم ته اتوبوس. روی اون صندلی اخری می شینم و زانو می زنم به صندلی جلویی . دم دمای غروبه. خسته ایم. از اسکی داریم بر می گردیم کم کم چشمهام گرم می شه و سرم را می ذارم روی شونه رفیق. یه کم بعد که چشمهام را باز می کنم توی شهریم. افتاب رفته . دلم برای سفرهای اتوبوسی با رفقا تنگ شده.

سه: مادربزرگ نامه نوشته. از همون دست خطهای معروفش که توی یه کاغذ آ چهار، گنده گنده می نویسه و از در و دیوار تعریف می کنه. از خلاصه شعرهای مولوی تا ماجرای خرید سبزی دیروزش.با همون نثر قدیمی و تیکه های خاص. از بس خوش تعریفه که یه صفحه نامه اش را می شه بیست بار خوند و هر بار از خنده روده بر شد. اخر نامه اش نوشته بود که "جمعه دایی زاده و خاله زاده ها با بچه های عمو "س" و خانم "ج" جمعن. پنجاه نفری می شن. قسمت شما را هم می گذاریم سر طاقچه تا بیایید" دلم مهمونی خانوادگی می خواد. که ظهر جمعه بریم خونه مادربزرگ و کباب بپزیم ،بشینیم دور میز حال خونه مادر بزرگ و ساعتها بعد از اینکه ناهارمون تموم شده خاطره بگیم. اولش را من بگم بقیه ش را "ا" ادامه بده و "م" تمومش کنه. دلم برای بوی خونه مامان بزرگ تنگ شده.

چهار: کوله کوهم را جمع می کنم که اخر هفته برم برنامه. برنامه که نه. دو روز کوه نوردی. کوله ام به اشتر بی اسب و کول می مونه. نصف وسایلش ایرانه. نصف اش خونه "ف". یه سری اش قرضه خونه" ن". دلم برای کوله کوهم توی تهران تنگ شده. توی هر جیبش یه چیزی بود. یه .سیله به درد بخور. یه خوردنی خوشمزه. وسط هفته می رفیتم دربند و ذغالهای فشرده من بود که باید با چوبهای تو رقابت می کرد. چایی با طعم روزماری می خوردیم و پای سیب بی بی . دلم برای کوههای نیمه روزه شمال تهران تنگ شده.


Friday, February 15, 2008

بدان که اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک. او را "عقل نام کرد. و این گوهر را یه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت ان که نبود ،پس ببود.
از ان صفت که با سناخت حق تعلق داشت حسن پدید امد- که ان را "نیکویی" خوانند. و از ان صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید امد -که ان را "مهر " خوانند. و از ان صفت که نبود پس به بود تعبق داشت حزن پدید امد- که ان را "اندوه"خوانند.

Monday, February 11, 2008

بعد از سالها نماز می خونم. شال کرمم را دور سرم می پیچم و به تیکه چوبی سمباده شده از دوست سجده می برم. اخرین تصویرم از نماز مال سالها پیش است. روی سقف مسجدی توی بندر لنگه. من و تو و او. اسمان قرمز شد و ما سه گوشه سقف مسجد به سه سوی متفاوت سجده کردیم.
ذکرها از ناخوداگاه ذهنم بیرون می ریزن. نرم و بی وقفه. باورشون دارم: یا کریم ، یا رحیم.....
سجده شکر به جا می ارم. دو بار. به همه اتفاق های خوب این روزها فکر می کنم و سجده شکر بجا می ارم.

Sunday, February 10, 2008

روزهایی هستن مثل امروز که به یاد خواهند موند. حداقل تا سالها. یعنی امیدوارم تا سالها. حسهایی هستن مثل حس امروز که کاش خیلی اوقات همراهم بمونه.
امروز روزی بود مثل خیلی روزهای دیگه. برف بود و کوه. قرار نبود چیزی بیشتر از اون هم باشه. هوا نمه برفی بود و نمه مهی. گاه بیگاه منظره ها رخ می گشودن و بقیه اوقات توی سفیدی کوری واری قدیم می زدیم. همراه ها هم همراه بودن و دل نشین.
به قله رسیدیم . توی ایگلو فضا را با غریبه های از اسراییل تقسیم کردیم که اومده بودن برای سه ماه کوهنوردی و صخره نوردی و لذت از برف.
همه چیز اروم بود و روون تا اومدیم بیرون. طوفان شده بود. و فضای امن و روشن ایگلو ما را از هیاهوی طوفان دور نگه داشته بود. حسی نداشتیم که این باد که با برف این طور وحشیانه می تازه از کی و چه جوری عنان گسست به طغیان. باد و برف و مه دیدمون را به صفر رسیده بود. وسایل را دوباره مرتب کردیم و راه افتادیم. طوفان را دست کم گرفتیم. رفتیم جلو . شاید کمتر از پنج دقیقه. راه پیدا نبود. از علایم مسیر خبری نبود. بوران می وزید........
ساعتها بعد خونه ام. گرمم. زیر دوش اب گرم دست می کشم به پوست بدنم که کبود است و بنفش. به گم شدن فکر می کنم. به حسهای و تصویرها و فکرهایی که توی سرم هجوم اورد. به مرگ که چه نزدیک بود. و به حال من از فکر به مرگ. به تلاش. به امید. به حس یخ زدن. به ترسیدن. به ترسیدن. ......
کاش امروزی یادم نره.

Friday, February 08, 2008

سپاس قدوسی را که اویی ِ هر که او را "او" تواند خواند ،حاصل از اویی اوست و بوده ی هر چه شاید که بود از بود ِ او بود.

Thursday, February 07, 2008

HHHHHHHHHHHHora
just it for now! i will explain later!